همراه همیشگی رسول رحمت

تصورش را بکن؛

با پیامبر راه روی، محشور شوی،

در تمام مسیر به سمت بهشت با ایشان باشی و در بهشت هم همجوارشان باشی.

واقعا یک لحظه فقط تصورش را بکن،

***

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله می‌فرمایند:

« ای علی! خداوند - تبارک و تعالی - درباره تو هفت ویژگی به من بخشید:

· تو اوّلین کسی هستی که با من قبرش شکافته می‏ گردد؛

· تو اوّلین کسی هستی که با من بر [ پل] صراط می‏ ایستی؛

· و تو اوّلین کسی هستی که هرگاه پوشانده شوم، پوشانده شوی؛

· و خوشامد گفته می‏ شوی، هرگاه [ که من] خوشامد گفته شوم؛

· و تو اوّلین کسی هستی که با من در علّیین سُکنا خواهی گزید؛

· و تو اوّلین کسی هستی که با من از رحیق[1] (باده) مُهر شده که مُهر آن مُشک است، خواهی نوشید.» [2]

-------------------

[1] رحیق مختوم، یعنی شراب سر به مُهر و منظور، نوشیدنی بهشتی است.

[2] کتاب من لا یحضره الفقیه:5762:374:4، الخصال:5:342.


لینک ثابت - نوشته شده توسط لبیک یاخامنه ای در چهارشنبه 1391/06/29 ساعت


مشهورترین القاب حضرت فاطمه معصومه (س) رابشناسیم

مشهورترین القاب حضرت فاطمه  معصومه (س)

در یکی از زیارت نامه های آن حضرت، القابى همچون «طاهره» پاکیزه، «حمیده» ستوده خصال، «برّه» نیکو رفتار و تربیت شده، «نقیه» پاک خصلت، «مرضیه» مورد رضای پروردگار، «رضیه» راضى از حق، «محدّثه» راوى حدیث، «شفیعه» شفاعت کننده در روز جزا و «معصومه» به ایشان اطلاق شده است. اما مشهورترین لقب حضرت ، طبق فرموده امام رضا (ع) لقب معصومه است.

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از رجانیوز، حضرت فاطمه  معصومه (س) از پرهیزگارترین زنان شیعه و از زنان عالمه و محدّثه بوده و روایات متعددى از طریق ایشان در کتب احادیث شیعه و اهل سنّت آمده است.

ایشان در عبادت و زهد شهره بود و در فضل و کمال، به مدارج عالى نایل آمده است. القاب و صفات بسیارى که حضرت فاطمه معصومه(س) بدان معروف گردید، نشانه سجایاى والاى اخلاقی ایشان است.

در یکی از زیارت نامه های آن حضرت، القابى همچون «طاهره» پاکیزه، «حمیده» ستوده خصال، «برّه» نیکو رفتار و تربیت شده، «نقیه» پاک خصلت، «مرضیه» مورد رضای پروردگار، «رضیه» راضى از حق، «محدّثه» راوى حدیث، «شفیعه» شفاعت کننده در روز جزا و «معصومه» به ایشان اطلاق شده است. اما مشهورترین لقب حضرت ، طبق فرموده امام رضا (ع) لقب معصومه است.

 


لینک ثابت - نوشته شده توسط لبیک یاخامنه ای در دوشنبه 1391/06/27 ساعت


( رابطه مرد و زن - ساختمان وجود انسان )

اگر آدم در عمل منظم و طبق دستور عمل کرد، درست می شود. همه دستوراتی که گفته اند برای معالجه آدمی است. نماز راه معالجه آدم است.گفتم اگر فحش شنیدی جوابش را نده.این برای معالجه آدم است

أعوذ باللهِ من الشَّیطانِ الرَّجیم. بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم. الحَمدُ للهِ رَبِّ العالمین وَ لا حَولَ وَ لا قوَة إلا بالله العَلیِّ العَظیم وَ الصَّلاة وَ السَّلام عَلی سَیِّدِنا وَ نبیِّنا خاتم الأنبیاء وَ المُرسَلین أبِی القاسِم مُحمَّد وَ عَلی آلِهِ الطیِبینَ الطاهِرینَ المَعصومین سِیَّما بَقیة اللهِ فِی الأرَضین أرواحُنا وَ أرواحُ العالمینَ لِترابِ مَقدَمِهِ الفِداء وَ لعنة الله عَلی أعدائِهم أجمَعین إلی یَوم الدّین

خواهش کردند یک مقداری در مورد اختلاف زن و مرد مساله عرض کنیم. گاهی ممکن است در میان دوستان هم گرفتاری باشد. زن مسلمان مومن، محترم است و به خاطر این احترام مرد اجازه ندارد به صورت او، به موی او نگاه کند. ممکن است بعضی از بزرگان و فقها اجازه داده باشند که گردی صورت زن باز باشد. برخی احتیاط واجب کرده اند و برخی اجازه داده اند. گردی صورت در حدی که در نماز زن مجاز است که صورتش باز باشد. وقتی نامحرم نیست زن مجاز است در هنگام نماز حدی از گردی صورتش باز باشد. دست ها هم می تواند تا مچ باز باشد. اگر هم بپوشاند ایرادی ندارد اما می تواند باز باشد. یعنی منافاتی با نماز ندارد. اگر یک بخشی از موها بیرون باشد، نمازش باطل است اما اگر گردی صورتش در حدی که مثلا برای وضو نیاز است، باز باشد برای نماز مانعی ندارد. این مقدار در حجاب کوچه و بازارش هم جایز است. اما نگاه کردن مرد به این مقدار هم مشکل دارد. حالا اختلاف فتوا وجود دارد که فعلا نمی خواهیم عرض کنیم. در هر صورت زن مومن به خاطر احترامش نگاه کردن به صورتش جایز نیست. بیشتر از صورت باشد که دیگر حتما جایز نیست. برای زن غیر مومن یعنی زنی که از حجاب و بی حجابی هیچ باکی ندارد این مقدار نگاه کردن از حیث آن احترام، مانعی ندارد. فقط می ماند که اگر در آن نگاه اندکی لذت باشد گناه است و جایز نیست. اگر احتمال خطری باشد گناه است و جایز نیست. ببینید نگاه نکردن سه وجه دارد. یکی احترام است که خاص زن مومن است. یکی لذت است که فرقی ندارد و حرام است و به هیچ وجهی جایز نیست. به مرد باشد یا به زن یا حتی به هر چیز دیگری. اگر به قصد لذت نگاه کند جایز نیست. اگر هم ممکن است شخص را خدایی نکرده به گناهی وادار کند آن هم جایز نیست. بنابراین مساله سه فرض دارد. یک فرض در مورد غیر مومن یعنی کسی که باکی ندارد یا مثلا زنان ایلیات را مثال زده اند که وضع خاصی دارند. حالا از این بگذریم. آنهایی که باک ندارند یا زنانی که در کشورهای خارجی مسیحی یا یهودی هستند یا حتی ممکن است دینی نداشته باشند هم در حدی که معمول لباس پوشیدن است، اگر انسان بی هیچ نظر و غرضی که هیچ لذتی در آن وجود ندارد نگاه کند، مانعی ندارد. این نگاه عادی معمولی برای زن مومن جایز نبود.

گفتن و شنیدن و خندیدن یعنی صحبت دوستانه و رفیقانه جایز نیست. بین زن و مرد نامحرم به هیچ وجه جایز نیست. اگر مثلا صحبتی که یک شاگرد کلاس ریاضی با استادش می کند، یعنی صحبت کاملا جدی باشد، هرچقدر هم ادامه داشته باشد ایرادی ندارد. چون بحث کاملا جدی است. اما اگر از حالت جدی در آمد دو کلمه اش هم مشکل دارد.

زن به چه مقدار از بدن مرد می تواند نگاه کند؟ اگر مرد هم در حد لباس معمولی مردان نه چیزی علاوه پوشیده باشد نگاه بی نظر و غرض زن به آن مقدار اشکالی ندارد. الان گاهی جوان ها سینه شان را باز می کنند. این جایز نیست. اما صورت عادی لباس پوشیدن، دست ها در حد عادی، اگر زن بی نظر و غرض به آن نگاه کند ایرادی ندارد. در مورد آستین کوتاه هم ممکن است نگاه کردن به آن مشکل داشته باشد. گفتند حد لباس معمولی. ممکن است لباس آستین کوتاه پوشیدن برای مرد اشکال نداشته باشد اما نگاه زن به او چطور است؟ ممکن است نگاه کردن به آن مشکل داشته باشد.

هفته گذشته عرض کردیم می توانیم فرض کنیم که وجود انسانی دارای سه طبقه است. وجود انسان دارای سه طبقه است. ببینید وجود انسان. انسانیت انسان به این است که رنگش سیاه باشد یا سفید باشد؟ خب به این مربوط نیست. انسانیت انسان به این است که سنش کم باشد یا زیاد باشد؟ به این مربوط نیست. انسانیت انسان به این است که زن باشد یا مرد باشد؟ به این مربوط نیست. انسان زن باشد، انسان است و مرد باشد هم انسان است. ما یک وجه انسانی داریم و یک وجه طبیعی. در وجه طبیعی ممکن است موی سر و صورتمان مشکی باشد و ممکن است طلائی باشد. اینها به انسانیت انسان مربوط نیست. آن وجه انسانی انسان که نه زن است و نه مرد است و نه اروپایی است و نه آسیایی و نه سیاه است نه سفید. آن وجه انسانی انسان دارای سه طبقه است. شما با وجه انسانی ات به عالم آخرت می روی. نه با این قد و قامت. شما با وجه انسانی ات به قیامت می روی. خب عرض کردیم آن وجه انسانی دارای سه طبقه است. عقایدش یک طبقه از وجود اوست که بفرمایید اصلی ترین و زیربنایی ترین طبقه و بخش وجود اوست. زیربنایی و اساسی ترین و اصلی ترین بخش است. اگر آن سلامت و درست باشد شخص به سلامت کامل وارد قیامت می شود. بفرمایید که به صورت کامل می آید. یعنی انسان کامل می شود. اگر عقاید انسان کامل باشد، انسان کامل است. فرق انسان کامل و ما ها که نواقص داریم در عقایدمان است. او چگونه به جهان نگاه می کند. جهان بینی آدمی است که زیر بنای ساختمان آدمی است. خدا را چگونه قبول دارد. به جهان چگونه می نگرد. حالا من کمی جملات مرتب و منظم عرض می کنم اما مطلب بسیار اساسی است. همه وجود شما روی عقایدتان ساخته شده است.

در آیه 74 سوره مبارکه مومنون می فرماید: وَإنَّ الذينَ لا يُؤْمِنونَ بالآخِرَةِ عَن الصِّرَاطِ لناكِبونَ کسانی که به آخرت ایمان ندارند از راه به بیرون پرت شده اند. اصلا در راه نیستند. اگر کسی یک اعتقاد اصلی را ندارد، هیچ چیز ندارد. به معنای واقعی هیچ چیز ندارد. وَإنَّ الذينَ لا يُؤْمِنونَ بالآخِرَةِ عَن الصِّرَاطِ لناكِبونَ اگر در اعتقاد به توحید مشکل دارد، در اعتقاد به نبوت و امامت مشکل دارد در اعتقاد به قیامت مشکل دارد، مشکل اساسی دارد. ساختمان از اساس خراب است. حالا عرض کردیم ساختمان سه طبقه است که حالا یک فرض چهار طبقه هم ذکر کردیم. حرف های هفته قبل را تکرار می کنیم. بخش دوم از ساختمان وجود آدمی را صفاتش تشکیل می دهد. برایتان عرض کردم. فرمودند کسی که حسادت می ورزد مشکلش در عدالت خداست. یا در عدالت شک دارد یا اصلا عدالت را قبول ندارد. اگر کسی حسادت دارد یعنی خدا را حکیم نمی داند. ببینید این صفت کاملا به توحید برمی گردد. اگر کسی بخل دارد، در توحیدش مشکل دارد. هر یک از این صفات بد یک سری در توحید دارند. یک جایی در توحید این شخص مشکل دارد که این صفت در او رشد کرده است. اگر آن بخش توحیدی مشکل نداشت این صفت در او به وجود نمی آمد. مرحله سوم مرحله عمل آدمی است. به این معنا پایین ترین بخش وجود آدمی است. بخش عمل. خوب این روشن است و حرفی بود که هفته پیش هم عرض کردیم. باز عرض کردیم که تمام این طبقات با یکدیگر تعامل دارند. در مورد اعتقادات و صفات عرض کردیم که اگر من در صفت یک مشکلی دارم مشخص می شود که یک مشکلی در توحید دارم و اگر یک مشکلی در توحید دارم حتما در صفاتم اثر خواهد گذاشت. نمی شود نظر یک آدمی نسبت به خدای متعال کاملا خوب و صحیح باشد و اعتقادش درست و کامل باشد و مثلا بخیل و متکبر و حسود باشد. و از آن طرف کسی که از حسد و بخل و تکبر پیراسته است، و از همه صفات بد پیراسته است امکان ندارد در توحید مشکل داشته باشد. نمی شود. کاملا تعامل دارند. خوب عرض کردیم که من به مرحله توحید خودم دسترسی ندارم. به مرحله اعتقادات دسترسی ندارم. نمی توانم اعتقاد معیوب خودم را درست کنم. می توانم کتاب بخوانم، می توانم فکر کنم. آن مقداری که انسان می تواند از طریق کتاب خواندن و فکر کردن و یا حتی معلم دیدن، اعتقادات خودش را درست کند، می شود اما یک بخش کمی است و یک جایگاه خاص دارد که حالا عرض می کنم. اما به طور طبیعی، به طور طبیعی دست من به اعتقادات خودم نمی رسد. اگر خدایی نکرده شک دارم، شک دارم. اگر خدایی نکرده یک جایی را اعتقاد ندارم، ندارم. قبلا عرض کرده بودم. خدمت مرحوم آیت الله شاه آبادی رضوان الله علیه، استاد مرحوم امام آمده بودند. عرض کردند که آقا امسال باران نیامده. تمام پاییز گذشته، بهار، باران نیامده. همه زمین ها خشک است. هیچ کشاورزی نشده. فرمودند مگر باران به آدم ها روزی می دهد؟ نیامده که نیامده. خدا روزی می دهد نه باران. اگر باران هم آمده باشد هزار عامل دیگر هست که بساط را بر هم بزند. ببینید معتقد است که خدا رازق است. از باران نیامدن نمی ترسد. این اعتقاد یقینی به چه احتیاج دارد؟ عرض کردم من می خواهم اعتقاد یقینی داشته باشم اما دستم نمی رسد. داستان آن هفته که در مورد جزیره مجنون بود را به خاطر بیاورید. اعتقاد. من دستم نمی رسد اعتقادم را به اعتقاد یقینی تبدیل کنم. همه ما می دانیم خدا رازق است. اما دانستن با یقین فرق دارد. همه خدا را حکیم می دانیم. جزء اعتقاداتمان است دیگر. اگر از ما بپرسند می گوییم خدا حکیم است، خدا رازق است، خدا عادل است عالم است و امثال این حرف ها. یک مجموعه اعتقادات را می توانیم بگوییم اما دست من به یقین نمی رسد. یقین را از کجا به دست بیاورم؟ من می خواهم به همه مخلوقات خدا نظر خیر داشته باشم. دلسوز همه مخلوقات خدا باشم. می خواهم نسبت به همه مهربان باشم. اما نمی توانم. یک کسی به من بگوید تو، اوقاتم تلخ می شود و بدم می آید. برای همیشه از او بدم می آید. آخر این بد است. داستان آن کسی که دهنه اسب حضرت مجتبی علیه السلام را گرفت و هی گفت و گفت و گفت را شنیده اید؟ هم به ایشان و هم به پدرشان بد گفت. اوقات آدم خیلی تلخ می شود. به پدر آدم بد بگویند اوقات آدم خیلی تلخ می شود. وقتی حرف هایش تمام شد و خسته شد امام به او فرمودند گرسنه هستی؟ ما یک مُضيف خانه مفصل داریم. به آنجا برویم؟ آنجا کسی به کسی نگاه نمی کند. هرکه وارد شود، پذیرایی می کنند. نمی گویند دیروز چکار می کردی و بیرون از اینجا چه حرفی می زدی. هرکس به آنجا بیاید، احترام می کنند. اگر جا نداشته باشی و در این شهر غریب باشی، ما جا داریم. مفصل جای خواب هست. برویم. هی گفت و گفت. خوب آدم اگر آدم باشد، اگر به او فحش دهند اوقاتش تلخ نمی شود. آخر من می خواهم اینگونه باشم اما نمی توانم. توانایی اش را ندارم. یعنی از نظر صفات نقص و اشکال دارم. آقا همه اینها می آید در عمل. اگر شما در عملت درست عمل کنی، هم صفات آدم درست می شود و هم بعد از آن اعتقادات. البته نه در یک روزها. کار یک روز نیست. این است که ماها کم می آوریم. شاید خیلی از شما ها در شانزده هفده سالگی حالات بسیار خوبی داشتید. مثلا نیت ها و آرزوهای خیلی خوبی داشتید. در طول زمان آدم حوصله نمی کند که به آخر برساند. حوصله نمی کند. اگر بتواند آن حالات را ادامه دهد، می رسد. ببینید یک کسی به من حرف بد می زند و اوقات من تلخ می شود. خوب وظیفه ام چیست؟ وظیفه ام این است که هیچ جوابش را ندهم. این را می توانم دیگر. ببینید هفته قبل هم عرض کردم. دهان من در اختیار من است. می توانم ببندم و می توانم باز کنم. می توانم باز کنم و حر ف خوب بزنم. سه کار می توانم بکنم. می توانم دهانم را ببندم. می توانم باز کنم و حرف خوب بزنم و می توانم باز کنم و هرچه دلم خواست بگویم. خوب اگر وقتی کسی حرف بد زد دهانم را ببندم یا حرف خوب بزنم چه می شود. که البته ممکن است در ابتدا انسان نتواند حرف خوب بزند و یک مدتی طول می کشد. اوایل حرف بد که شنیدی دهانت را ببند و تحمل کن. بار دوم، بار سوم و بار صدم. آدم کم کم توانایی پیدا می کند که حرف خوب هم بزند. در اوایل خیلی اوقاتش تلخ می شود. اگر دهانش را ببندد بار دوم به آن اندازه قبل اوقاتش تلخ نمی شود. بار سوم کمتر می شود تا به جایی می رسد که دیگر اوقاتش تلخ نمی شود. بعد کم کم قدرت پیدا می کند که حرف خوب هم بزند. نسبت به آن نفر مهربانی کند. خوب اگر کرد موفق شده. پیامبر فرمودند که بُعِثتُ لِأتمِّمَ مَکارِمَ الأخلاق من آمده ام که کرامت ها و بزرگواری های اخلاقی را به حد تمام و کمال برسانم. آقا این چگونه است؟ فرمودند صِل مَن قطعَکَ تو با کسی که از تو بریده پیوند کن. یک قوم و خویشی اصلا خانه شما نمی آید. پشت سر شما هم حرف زده. شما با همان مهربانی یک دسته گل هم می گیری و و یک ظرف شیرینی هم می گیری و به خانه اش می روی. هیچ هم یادت نمی آید که او چه گفته. یک فرمایش از امیرالمونین است که ما این عبارت را از مرحوم آیت الله حق شناس یاد گرفتیم. ظاهرا در نهج البلاغه هست. مِن أشرَفِ اوصافِ الکریم غَفلـَتـُهُ عمّا یَعلم این را برای یک استاد ادبیات که خوانده بودند او گفته بود که تـَغافـُلـُهُ عمّا یَعلم بله. اتفاقا اشتباه کرده بود. غَفلـَتـُهُ خوب است. اصلا یادش نیست که بخواهد خودش را به غفلت بزند. شما پشت سرش فحش دادی. وقتی شما را دیده اصلا یادش نیست. یادش نیست. تغافل یعنی کاملا یادش هست اما دارد خود داری می کند و مراقبت می کند که حرف قشنگ بزند و مودب باشد و مهربان باشد. نه اصلا یادش نیست. یادش می رود. این که یادش می رود امر خیلی بزرگی است. یک رفیق داشتیم می گفت اگر من به آن عالم رفتم تا به من گفتند من همین را برایشان می خوانم. طرف ما کریم است. مِن أشرَفِ اوصافِ الکریم غَفلـَتـُهُ عمّا یَعلم اگر کسی توانست این را بگوید قبول می شود. واقعا اگر توانست این حرف را بزند می پذیرند.

به نظرم داستانش را برایتان گفتم. مرحوم آقای آقا میرزا محمد تقی شیرازی، میرزای دوم که در برابر یک کلیسا فتوای جهاد داد و عرب ها هم یک بلایی سر آن کلیسا آوردند که کلیسا را گذاشتند و رفتند. یک قطار بود که در حدود صد و پنجاه، دویست نفر از سران ارتشی و سیاسی و نظامی و همه صور انگلیسی ها در آن سوار بودند. این قطار را منفجرکردند و مساله انگلیس حل شد. اما بعدها در یک برهه از زمان مردم عراق کوتاه آمدند. علما یک رای گیری را تحریم کردند و مردم عراق رفتند رای دادند. خوب نتیجه اش در دو نسل بعد می شود صدام. اگر آدم کوتاه بیاید اینگونه می شود. عرض می کردیم میرزا با یک نفر در کجاوه نشسته بودند و شب جمعه از نجف به کربلا می رفتند. آن فرد در راه همینطور داشت غر غر می کرد و حرف بد می زد. رفتند زیارت کردند و باز همان آدم آمد با میرزا سوار شد. وقتی برمی گشتند سر راه جایی سر آب ایستادند. میرزا گفت آقا این حرف هایی که شما می زدی به چه کسی بود؟ اینگونه بود.

اگر آدم در عمل منظم و طبق دستور عمل کرد، منظم و طبق دستور عمل کرد، درست می شود. همه دستوراتی که گفته اند برای معالجه آدمی است. نماز راه معالجه آدم است. خمس برای معالجه آدم است. زکات برای معالجه آدم است. گفتم اگر فحش شنیدی جوابش را نده. این برای معالجه آدم است. برای خودت خوب است. این از آن ریاضت های درجه اول است. آدم فحش بشنود و بخندد. یکی از دوستان که می آید می گفت در آنجا که کار می کنیم یک آدمی است که دائما فحش می دهد. من گفتم بخند. البته بخندد جگر او که فحش می دهد عیب می کند.

یک چیز دیگر هم خدمتتان عرض کنم. اگر به مومن، به مومن رفتار بد کنند و فحش دهند و بد بگویند و او جواب ندهد، خدای متعال به میدان می آید. آن وقت یک جوری او را می سوزاند که ریشه اش هم سوخته می شود. گفتم مرحوم شیخ انصاری با یارانش در یک قایق سوار بودند و در عراق از جایی به جایی می رفتند. بعد وقتی می خواستند پیاده شوند، پای ایشان به قالیچه یک شیخ عرب گرفت که آنجا انداخته بود. پای ایشان به قالیچه گرفت و او هم گفت. شیخ خیلی با عجله از آنجا رفت. جناب شیخ یک استاد اخلاق داشت. استاد اخلاق شاگرد ایشان بود. او یک روز در هفته پای درس فقه و اصول ایشان می آمد و ایشان یک روز در هفته پای درس اخلاق او می رفت. هر دو مرد، خیلی بزرگ بودند. ایشان به دنبال او دوید که برگردد و یک جوابی بدهد. تو اگر جواب ندهی تا امشب آن مرد ميميرد. اگر مومن خودش از خودش دفاع نکند، خدای متعال می زند. این هم یک چیز مهمی است. من با حاج آقای حق شناس چنین فردی را دیده بودم. ایشان هم هیچ چیز نمی گفت. همینطور سرش را پایین می انداخت و هیچ چیز نمی گفت. خيلي ها اينگونه به باد فنا رفتند.

این هم یک حرفی است. اما در هر صورت ببینید یک جاهایی آدم باید از خودش دفاع کند. این از آن موارد نیست. مثلا من و شما با هم دعوا داریم و من به شما ظلم می کنم. پشت سرت بد می گویم، جلوی رویت بی ادبی می کنم. این را می گوییم. اما یک جاهایی هست که انسان باید از خودش دفاع کند. آن را نمی گوییم. مثل اینکه مثلا فرض کنید کشور جمهوری اسلامی باید از خودش دفاع کند. نمی شود بگوییم نه خیر ما خیلی آدم های خوب و خوش اخلاقی هستیم و اجازه می دهیم دشمنان بیایند داخل خاک ما. اینگونه نه. یک جاهایی انسان باید به طور جدی از خودش دفاع کند. اگر در دفاع از خودش، مالش و ناموسش کشته شود شهید محسوب می شود. روی این هم بحث نداریم. این نمونه هایی که عرض کردیم اینگونه است. اگر انسان تحمل کند کم کم می تواند به راحتی بگذرد. یعنی این عمل خارجی که من جواب ندادم و بعد کم کم در اثر مداومت بر این کار عرض کردم که آدم می تواند جواب خوب بدهد آن وقت انسان صاحب یک ثروت خوب می شود که صفتِ گذشت است. دقت کنید اگر شما صفت گذشت را داشته باشید و به راحتی بتوانید از خطای دیگران بگذرید قیامت هم به راحتی از خطای شما می گذرند. در آیه 22 سوره مبارکه نور می فرماید: ... وَليَعْفوا وَليَصْفحوا ببخشید، چشم پوشی کنید. ألا تـُحِبّونَ أنْ يَغفِرَ اللهُ لكـُمْ دوست ندارید خدا از شما بگذرد؟ اگر شما به راحتی از مردم بگذرید به راحتی از شما می گذرند. حالا آن یک حرف دیگری است. عرض می کردیم که از طریق عمل، آدم صفات خوب پیدا می کند. این فرض ندارد که شما دارای صفات خوب باشید و در خدا شک داشته باشید. در عدالت الهی، در رازقیتش. اصلا فرض ندارد. همه آن شک هایی که انسان ممکن است در اعتقادات داشته باد و تمام نقایصی که ممکن است در اعتقادات داشته باشد مربوط به نقایصی است که در صفاتش دارد. نقایصی که در صفاتش دارد هم مربوط به نقایصی است که در عمل دارد. هرچه عمل منظم تر و پیگیرتر باشد زودتر به جواب می رسد. حوصله کند. اگر آدم حوصله کند، در عمل به صفات خوب می رسد و اگر به صفات خوب برسد به یقین می رسد. آن یقین آنقدر قیمتی است که سنگین وزن ترین سرمایه شما در عالم آخرت است. وقتی آن یقینی که دارید را در میزان عمل می گذارند آن میزان سنگین می شود. اعتقاد خوبی است که به خدای متعال دارید. در این جلسات توسلات که در کشور ما هست گاهی بچه ها خدای متعال را با لفظ مهربان صدا می زنند و تکرار می کنند. اما به این مهربانی معتقد بودن قیمت بسیار زیادی دارد. در ترازوهای عمل آدمی که قرآن فرمود موازین قیمتی تر از این نداریم. این هم در اثر اینکه انسان صفات خوب داشته باشد می شود. یک چیز دیگر فرمودند. فرمودند که هرکسی هرجوری به خدای متعال حسن ظن داشته باشد، خدای متعال با حسن ظن آن آدم با او رفتار می کند. هرجوری. هرجوری. شما به خدای متعال حسن ظن دارید که اصلا به من سخت نمی گیرد. حتما با شما سخت نمی گیرد. هرچه حسن ظن داری و گمانت به خدای متعال هرچه هست، همانطور با تو عمل می کنند و این گمان نتیجه بیست سال، سی سال پاک دامنی است. با حسن ظن با آدم عمل می کنند.

منبع سایت حاج آقا جاودان

 

 


لینک ثابت - نوشته شده توسط لبیک یاخامنه ای در دوشنبه 1391/06/27 ساعت


ولادت حضرت معصومه

 

 ولادت حضرت معصومه رابرساحت مقدس امام زمان ونایب برحقش وشیعیان آن حضرت تبریک عرض می کنیم

 خدایابه حق حضرت معصومه به مردان ماغیرت وبه زنان ماحیا وعفاف اعطا بفرما


لینک ثابت - نوشته شده توسط لبیک یاخامنه ای در یکشنبه 1391/06/26 ساعت


قاتل شهید مطهری که بود؟

قاتل شهید مطهری که بود؟


قاتلان شهید مطهری سه نفر به نام‌های محمدعلی بصیری، حمید نیكنام و وفا قاضی‌زاده بودند. محمدعلی بصیری فردی بود كه با اسلحه رولور از فاصله دو تا سه متری به استاد مطهری شلیك كرد. او در یكی از دانشگاه‌های فیلیپین درس می‌خواند و ظاهرا اطلاعات دینی و عقیدتی كمی داشت.

قاتل مطهری

بصیری در چاپخانه (یا به قولی شركت زیراكس)‌ كار می‌كرد. اطلاعیه‌ای كه پس از ترور استاد مطهری پخش شده بود روی یك كاغذ A4 رنگی بود كه وقتی سر نخ آن كاغذ گرفته شد به چاپخانه محل كار بصیری رسید.

هنگام مراجعه به منزل بصیری او فرار كرد، ولی از چینه دیوار افتاد و بیهوش شد و پس از به ‌هوش آمدن گفت من قبل از انقلاب فرقانی بوده‌ام و بعد از انقلاب از آنها جدا شده‌ام، اما تا آن لحظه هنوز كسی از قتل شهید مطهری به دست بصیری مطمئن نبود.

تنها شاهد این بود كه بعد از دستگیری بصیری، محمد هنردوست یكی از اعضای تیم پیگیری پرونده، شهید مطهری را خواب می‌بیند كه یك شنل قرمز خونی را از دوشش برمی‌دارد و یك شنل سبز را جای آن می‌گذارد و می‌گوید كه من از امشب راحت می‌خوابم تا این كه گودرزی دستگیر می‌شود و در راه زندان اوین به قتل شهید مطهری توسط محمدعلی بصیری اعتراف می‌كند.

درباره حالت روحی بصیری پس از دستگیری گفته می‌شود او بعد از این كه با شخصیت شهید مطهری آشنا شد و یكی از كتاب‌های او ـ خدمات متقابل ایران و اسلام ـ را در زندان خواند نسبت به او تغییر عقیده داد.

بشدت در زندان گریه می‌كرد، آرزوی مرگ خود را داشت و نقل است كه از شدت ناراحتی و عصبانیت تمام موهای صورت خود را كنده بود.

بصیری سرانجام در تاریخ پنج بهمن 1358 اعدام شد و داماد استاد مطهری (حاجی‌زاده)‌ شخصا وی را قصاص كرد.

متهم بعدی فردی به نام حمید نیكنام بود كه او را مغز متفكر اكبر گودرزی می‌دانستند. نیكنام ظاهرا بیشتر در امور تشكیلاتی و نظامی فرقان بود.

گروه فرقان یكی از گروه‌های سیاسی ـ مذهبی بود كه سال 1355 تاسیس شده بود. رهبر این گروه فردی به نام اكبر گودرزی بود

ماجرای دستگیری او نیز جالب است. او پس از ترور به خانه یكی از اقوام خود در قزوین رفته و آنجا یكی از بستگان او در بحث‌ها متوجه شده بود كه او مواضع ضد روحانیت و فرقانی دارد.

به كمیته گفته بود و به این ترتیب نیكنام در خیابان بازداشت شد بدون این كه كسی بداند او قاتل مطهری است. حمید نیكنام نیز در روز 5 بهمن 1358 اعدام شد.

نفر سوم این ترور هم كه راننده خودروی حامل تروریست‌ها بود فردی به نام وفا قاضی‌زاده است كه در جریان یك جنگ و گریز خیابانی در چارچوب حمله به اماكن گروه فرقان در تاریخ 3 بهمن ماه 1358 كشته می‌شود. جسد او در قطعه 23 بهشت زهرا مدفون است.

مطهری

فرقان چه بود؟

گروه فرقان یكی از گروه‌های سیاسی ـ مذهبی بود كه سال 1355 تاسیس شده بود. رهبر این گروه فردی به نام اكبر گودرزی بود.

گروه فرقان در حاشیه جلسات قرآنی در چند مسجد شهر تهران برگزار می‌شد، شكل گرفت. در این جلسات سعی می‌شد از آیات قرآن تفاسیر انقلابی و مبارزاتی بیان شود. اكثر این تفاسیر توسط رهبر گروه انجام می‌شد. فرقان تا جایی انقلابی فكر می‌كرد كه گرگ داستان سوره یوسف را به ضد انقلاب تعبیر می‌كرد.

اكبر گودرزی در مدت 27 سال زندگی خود توانسته بود 20 تفسیر قرآن و دو جلد تفسیر صحیفه سجادیه بنویسد و یك جلد كتاب در مورد توحید هم نوشته بود.

در كنار تفاسیر افراطی از آیات قرآن، ركن دیگر این گروه مبارزه با روحانیت بود. درباره دلیل این موضوع سخنان زیادی گفته شده است. از تاثیر برخی سخنان دكتر شریعتی بر این افراد گرفته تا بغض شخصی رهبر فرقان از روحانیت به دلیل اخراج‌های مكرر از حوزه علمیه.

تصور فرقانیان بر این بود كه روحانیت با مصادره انقلاب مانع رسیدن به آرمان‌های آن شده است ضمن این كه اعتقاد داشتند فرد یا افرادی (بخصوص شهید مطهری)‌ سعی در تخطئه دكتر علی شریعتی دارند.

از این‌رو بود كه گفته می‌شود جرقه ترور شهید مطهری بعد از نوشتن اعلامیه مشترك این شهید با مرحوم مهندس بازرگان در نقد برخی افكار دكتر شریعتی زده شد. به طور كلی فرقان و فرقانیان در روزگار ما را با خوارج زمان حضرت امیرالمومنین مقایسه می‌كنند.

گروه فرقان تقریبا در دی ماه 1358 با فروپاشیدن همزمان 15 خانه تیمی آن، از جمله خانه رهبر گروه از هم پاشید، اما بعد از آن هم بیانیه‌هایی از این گروه منتشر شد. چند نفر معدود از این گروه، هنوز گاهی در خارج از كشور بیانیه‌هایی صادر می‌كنند.

 
منبع :بخش تاریخ ایران و جهان تبیان
لعنت خدابرقاتلین شهیدمطهری


لینک ثابت - نوشته شده توسط لبیک یاخامنه ای در یکشنبه 1391/06/26 ساعت


زندگی نامه تصویری شهيد آيت الله مدنی

زندگی نامه شهيد آيت الله مدنی

يكي از روزهاي سال 1292 شمسي (1323 ق) در خانه با صفاي آقا ميرعلي از سادات محترم آذر شهر - كودكي پا به عرصه زندگي گذاشت كه بعدها خدمات گرانقدري به اسلام و مسلمين كرد.

عشق و ارادت پدرش به امير مؤمنان علي (ع) او را بر آن داشت تا براي فرزندش يكي از القاب آن حضرت يعني (اسدالله) را نام بگذارد.

اسدالله در چهار سالگي مادر خود را از دست داد و در كنار پدر و در دامان نامادري پرورش يافت . هر چه بود روزهاي سخت و حساس كودكيش سپري شد ، و او در جوار پدر روز به روز قد كشيد و با تربيتي اسلامي پا به دنياي نوجواني گذاشت.

در آن روزها آقا ميرعلي در بازارچه بزازان (آذرشهر) مغازه كوچكي داشت كه از راه آن امرار معاش مي كرد. او هر چند گاه دست اين نوجوان را مي گرفت و در كتاب خود مي نشاند و براي او از رنج و درد روزگار گذشته حكايتها مي گفت.

اندوه پدر

هنوز شانزده بهار از عمر سيد اسدالله سپري نشده بود كه چراغ زندگي پدر نيز به خاموشي گراييد و او در ميان امواج متلاطم درياي مشكلات تنها ماند و لبخند شادي، مدتها از چهره اش رخت بربست ، سيد اسدالله در آن سنين نوجواني ناچار مسؤوليت اداره زندگي نامادري و سه كودك يتيم را به عهده گرفت او از آن پس ، بسياري از اوقات خود را در مغازه پدر سپري مي كرد و براي گذران زندگي بر تلاش شبانه روزي اش مي افزود.

در سلك سالكان

سيد اسدالله در اوايل جواني بود كه به سلك طالبان علم و كمال راه يافت ، هر چند در زمان حيات پدر خواندن و نوشتن را در حد ابتدايي در مدرسه طالبيه تبريز فرا گرفته بود، اما مرگ پدر و گيردار مشكلات زندگي مدتها او را از اين راه باز داشت .

سيد در دوراني كه ديگر سايه مهر پدر بر سر او و خانواده اش نبود، در كنار سامان بخشيدن به وضع معيشتي خانواده ، با پشتكاري وافر به تحصيل علوم مي پرداخت .

هجرت

زماني كه سيد براي تحصيل علم تصميم به هجرت گرفت ، اسلام و روحانيت روزگار سختي را مي گذراندند، از يك سو رضاخان پهلوي در اوج قدرت و استبداد، فعاليت علماي اسلام را محدود ساخته بود و از سويي ديگر ظهور روشنفكران غربگرا و سرسپرده به فرهنگ بيگانه در ايران، عرصه تلاش براي تبليغ احكام و ارزشهاي اسلام را تنگ تر مي نمود. سيد در چنين روزگاري حجره بزازي پدر را رها كرد و در حاليكه زندگي نيز به كامش شيرين بود، دوباره با رنج و محنت غربت همنشين گرديد و هيچگاه اوضاع سخت زمان و ملامت دوستان در او اثر منفي نبخشيد.

وقتي دوستانش به او مي گويند:‌اكنون وقت اين سفر نيست چرا كه رضاخان علما را نمي گذارد فعاليت و تبليغ داشته باشند،‌سيد در پاسخشان جواب مي گويد: (حداقل كه براي خودم ملا و واعظ مي شوم) و اين را بسي بزرگ مي شمارد.

حوزه علميه قم

قلب لبريز از عشق و شعف به معارف اسلامي او را واداشت كه سالها در جوار بارگاه فاطمه معصومه(س)‌ماندگار شود و از محضر بزرگان دانش فقه،‌اصول و فلسفه بهره مند گردد. سيد مدني در مدتي كه در اين شهر بود در پاي درس آيت الله حجت كوه كمري و آيت الله سيد محمدتقي خوانساري حاضر مي شد و روز به روز به اندوخته هاي علمي خود مي افزود و با شرايط سخت اقتصادي و فقر مالي آن عصر حوزه علميه قم ،‌در دروس خود پيشرفت قابل توجهي مي نمود.

در محضر امام

امام خميني كه از شاگردان برجسته آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حايري به شمار مي رفت . و ساليان دراز در مكتب درسي و اخلاقي ايشان و اساتيد ديگر تلمذ كرده بود در آن زمان خود، از استادان پرآوازه حوزه در فقه و اصول و فلسفه محسوب مي شد.

سيد اسدالله مدني چهار سال در محضر امام خميني حضور يافت و از دروس فلسفه، عرفان و اخلاق ايشان بهره فراوان برد و همين درس نيز موجب گشت امام را در مقام عمل بالاتر و برتر از مرز علم بيايد و عشقش نسبت به ايشان فزون يابد.

به سوي نجف ، شهر بلند آواز

نجف اشرف از شهرهايي است كه پس از اسلام احداث گرديد .

در سال چهلم هجري وقتي پيكر پاك امام علي (ع) در اين سرزمين به آغوش خاك سپرده شد، ديار نجف به ديار افلاكيان پيوست و كعبه آمال شيفتگان آن حضرت گرديد. و رفته رفته به صورت شهر بزرگي درآمد و ديار هجرت علما و ابرار شد.

در سال 448 (ه.ق) شيخ طوسي به اين شهر هجرت كرد و در آن به تدريس علوم اسلامي مشغول گرديد . و كم كم ديگر دانشمندان اسلامي و شيعيان نيز روي بدان سو نهادند و بدين سان به همت شيخ بزرگ طوسي حوزه علميه نجف اشرف بنيانگذاري شد.

از آن پس حوزه نجف از آثار و بركات فراواني برخوردار گرديد . هرچند در طول سالها، ‌حوادت تلخي را از سر گذراند. اما همواره به عنوان پايگاه بزرگ اسلام مطرح بود . اوايل قرن سيزدهم هجري بود كه حضور دانشمنداني چون آيت الله شيخ محمد حسين كاشف الغطا و آيت الله شيخ محمد حسين نجفي (صاحب جواهر) و شيخ انصاري در آن ، بر شكوه اين شهر افزود و از آن پس ،‌نام پرآوازه نجف در هر شهر و ديار اسلامي طنين افكن بود .

سيد اسدالله مدني كه جواني طالب كمال بود اين آوازه را سالها پيش ، از دور شنيده بود. او در سال 1363 (چهل سالگي) ‌به زيارت خانه خدا رفت و پس از اتمام مراسم حج ، بي درنگ به سوي نجف اشرف روانه گشت و از همان اوان ورودش به حوزه علميه ، ‌بساط درس و بحث علمي را پهن كرد و در اندك زماني رشد نمود آيت الله مدني به جهت خلاقيت و در عين حال متانت خويش هميشه مورد توجه اساتيد حوزه علميه نجف بود و به دستور آيت الله سيد محسن حكيم در دروس مختلف تدريس مي كرد . او هنوز چند سالي از حضورش در نجف اشرف نگذشته بود كه از اساتيد بزرگ در حوزه علميه نجف بشمار رفت.

اجتهاد و تدريس

اجتهاد در ابواب مختلف فقهي و علوم عقلي كه آرزوي هر طالب علم و كوشا در مسير تحصيل است و سالها حتي در ايام كهولت سن به دنبال آن مي گردد،‌چيزي بود كه آيت الله مدني در دوران جواني بدان رسيده بود، تا جايي كه آيت الله حجت در همان زمان، مقام علمي او را اينگونه توصيف مي كند . (ايشان در منقولا (فقه) و در معقول (علوم اصول و فلسفه)‌مجتهدند..)

در حوزه علميه نجف نيز اساتيد و علما از او به عنوان مجتهد داراي دقت نظر و سرعت انتقال مفاهيم علمي ، ياد مي كردند.

آيت الله مدني همان گونه كه در مقابل بارگاه قدسي امام علي(ع) زانوي ادب بر زمين مي نهاد و روز و شب به پالايش روح و شكستن (بت نفس) همت مي گماشت، ‌در فضاي آكنده از معنويت حوزه علميه نيز تلاشگري خستگي ناپذير به شمار مي رفت . او كه از دانش و معارف بزرگاني چون آيت الله حكيم و آيت الله سيد الوالحسن اصفهاني و سيد عبدالهادي شيرازي بهره مي برد و مدارج علمي را به سرعت پشت سر مي نهاد،‌روز به روز بر درخشش شخصيت علمي و معنويش نيز افزوده مي شد تا جايي كه به اندك زماني توجه اساتيد بزرگ را به خود معطوف داشته بود آقاي راستي كاشاني كه در آن زمان از دوستان نزديك ايشان به شمار مي رفت در توصيف مقام علمي ايشان چنين مي گويد:‌.. در آن ايام كه ما در خدمتشان بوديم مراحل اجتهاد را طي كرده و مشغول تدريس دروس مختلف بودند و از درس ايشان محصلين زيادي استفاده مي نمودند، به گونه اي كه در نجف از همه درسها، ‌درس ايشان پرجمعيت تر بود، ‌و شاگردانشان با يك عشق و علاقه خاصي در درس ايشان شركت مي جستند.

البته عظمت مقام علمي ايشان بر كسي پوشيده نبود اما تقوا و روح پيراسته او هرگز اين اجازه را به وي نمي داد كه او را (آيت الله) خطاب كنند و به اطرافيانش مي گفت: ‌شما چه حجتي داريد كه به من آيت الله مي گوييد ؟!

او خود مي گويد: وقتي در نجف بودم عده اي از من خواستند رساله بنويسم كه مخالفت كردم ، ‌براي اين كه مرجعي چون حضرت آيت الله خميني وجود داشت كه بايد همه از ايشان تقليد مي كرديم)

منبع سایت آوینی


لینک ثابت - نوشته شده توسط لبیک یاخامنه ای در یکشنبه 1391/06/26 ساعت


حادثه ترور شهید آیت‌الله مدنی در اسناد منافقین منبع ساین هابیلیان

آیت‌الله سیداسدالله مدنی در سال ۱۲۹۳ هجری شمسی در شهر دهخوارقان (آذرشهر) متولد شد. ایشان در روز جمعه ۲۰شهریور۱۳۶۰، پس از برگزاری نماز جمعه توسط یکی از عوامل گروه تروریستی منافقین به نام مجید نیکو به شهادت رسید.

گروه تروریستی منافقین ضمن بر عهده گرفتن این جنایت که در آن علاوه بر آیت‌الله مدنی، ۱۷ تن از مردم نیز به شهادت رسیدند، شرحی از زندگی و فعالیت‌های عامل این جنایت را منتشر ساخت که در سند زیر ملاحظه می‌شود:

ترورهای انتحاری

ترورهای انتحاری، بخشی از کارنامه سیاه گروه تروریستی مجاهدین خلق(منافقین) است. در این روش فرد ضارب با کمربند انفجاری خود را به اشخاص مورد نظر نزدیک می‌کرد و با منفجرنمودن خود باعث به شهادت رسیدن فرد مقابل نیز می‌گردید.

در اکثر قریب‌به‌اتفاق این اعمال، افراد زیاد دیگری به‌علاوه شخص مورد نظر مجروح و شهید شده‌اند، از جمله در شیراز و همراه با آیت‌الله دستغیب ۱۲ نفر از مردم نمازگزار و یا در تبریز به همراه آیت‌الله مدنی ۱۷ تن از مردم نیز به شهادت رسیدند.

مهمترین ترورهای انتحاری که منافقین مسئولیت آن‌ها را به عهده گرفته‌اند عبارتند از:

۱. آیت‌الله سیداسدالله مدنی؛ امام جمعه تبریز به همراه ۱۷ تن از مردم در تاریخ ۲۰شهریور۱۳۶۰ توسط منافق مجید نیکو؛

۲. شهید کچویی، رئیس زندان اوین در تاریخ ۸تیر۱۳۶۰ توسط منافق کاظم افجه‌ای؛

۳. شهید آیت‌الله هاشمی‌نژاد در مشهد در تاریخ ۷مهر۱۳۶۰ توسط منافق هادی علویان؛

۴. آیت‌الله دستغیب امام جمعه شیراز به همراه ۱۲ تن از مردم در تاریخ ۳۰آذرماه۱۳۶۰ توسط منافق گوهر ادب‌آواز؛

۵. مرحوم آیت‌الله احسان‌بخش امام جمعه رشت(ناموفق) در تاریخ ۲۶فروردین۱۳۶۱ توسط منافق علی پورابراهیمی؛

۶. شهید آیت‌الله صدوقی امام جمعه یزد در تاریخ ۱۱تیر۱۳۶۱ توسط منافق محمدرضا ابراهیم‌زاده؛

۷. شهید آیت‌الله اشرفی‌اصفهانی امام جمعه کرمانشاه در تاریخ ۲۳مهر۱۳۶۱ توسط منافق محمدحسین خداکرمی؛

۸. به شهادت رساندن مردم تهران در تاریخ ۴بهمن۱۳۸۰ توسط منافق آرام گفتاری؛

۹. درگیری با عشایر در منطقه تختگاه اسلام‌آباد در تاریخ ۲۴فروردین۱۳۸۰ توسط لادن بادیانی و فهمیه صادقی.


لینک ثابت - نوشته شده توسط لبیک یاخامنه ای در یکشنبه 1391/06/26 ساعت